بسم الله الرحمن الرحیم
باسلام خدمت همه ی دوستا ی خودم وهمه ی علاقمندان به رمان ممنونم از اینکه به این وبلاگ اومدین ،من قراره براتون یه رمان بنویسم چند قسمتی که هر هفته شنبه میتونید قسمته جدیدشو بخونید
قسمت اول
صدای همهمه بچه ها که هر کدوم برای رفتن به خونه آ ماده می شدن فضای کلا سو پر کرده بود و خانم نصیری با عصبانیت به بچه ها گفت هنوز نیم ساعت به زنگ مونده و اگه صداتون در بیاد دوباره درسو شروع میکنم باعث شد تا کلاس آرامش قبلی خودشو پیدا کنه.
منم که ساکت سر جام نشسته بودم و به چهره ی تک تک بچه ها نگاه می کردم با خوردن ضربه ای از پشت به خودم اومدم، رها بود که منو صدا میکرد، کجایی تو دختر فردا یادت نره ساعت 10 سر خیابون باش مثله هفته ی قبل مارو سرکار نذاری
زهرا با تایید، حرفای رها رو قطع کرد و گفت: رویا به قرآن مجید فردا نیای نه من نه تو ، منم با زدن لبخند ملیح به صورتم گفتم
آخه آدمه حسابی من تا حالا کی شمارو سر کار گذاشتم که این باره دومش باشه ،هنوز حرفام تموم نشده بود که رها با عصبانیت شروع کرد به شمردن تمام دفعاتی که باهاشون بیرون نرفته بودم و به قول خودمون سرکار گذاشتم...تولد فاطمه که نیومدی
و مارو دو ساعت تو خیابون الاف کردی ،کتابخونه که میخواستی بیای سرت درد گرفت، کلاس کامپیوتر و بگو که قرار بود
بریم زنگ زدی و لغو کردی هفته ی قبلم که قرار بود بیای بریم ساندویج بخوریم که مارو پیچوندی بازم بگم.....
منم با قطع حرفای رها با چهره ی ناراحت به بچه ها نگاه کردمو گفتم :خدایی بچه ها من چقدر نامردم!همین حرفم باعثه پیچیدن صدای
خنده ی اونا تو کلاس شد، خانم نصیری با چهره ی درهم به من نگاه کرد و گفت: چی شده شما دوباره میخندید منم با چهره ی حق به جانب گفتم خانم اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتن.
ساعت 2 شد و صدای زنگه مدرسه به صدا در اومد بچه ها با جیغ و داد از حیاط مدرسه خارج شدن و تو راه هرکی رو میدیدن
یه تیکه بارش میکردن، به خاطره تعطیلی پنج شنبه ها مجبور بودیم تا ساعت 2 مدرسه بمونیم و پنج شنبه ها یه فرصتی بشه تا با بچه ها بیرون بریم و خوش بگذرونیم البته طبق معمول من زیاد حوصله ی بیرون رفتنو ندارم وهر بار یه مسئله باعث می شد
نتونم باهاشون برم
صبح روز بعد با صدای گوشی از خواب بیدار شدم رها بود طفلکی 100 دفعه زنگ زده بود با یه تک بهش فهموندم که بیدار شدم
ویکمی آرایش کردمو لباس پوشیدم وبه طرف بیرون حرکت کردم
رها دختری با قد متوسط وچهره ای جذاب ودوست داشتنی با چشمای رنگی که همه با نگاه اول جذبش میشودن بود
و زهرا دختر با اندام زیبا وچشمای قهو ه ای موها ی بلوند اخلاقی خشن وزبونی دراز که هیچکی به جز خودم حریفش نمی شد بود
والبته من دختری مهربون با چشمای درشت و مشکی که و لبخندی که همیشه تو صورتم برق میزنه به قول دوستام یکمم پرو البته فقط یه کم
وقتی به بچه ها رسیدم بعد از احوال پرسی دیدم رها شروع کرده به صلوات فرستادن با تعجب بهش گفتم دیونه چته
بهم گفت از اینکه امروز اومدی و برای اولین بار سر کارمون نذاشتی بایدم این کارو کنم یادم باشه رفتم خونه 2 رکعت نماز شکر بخونم ،با چهره ی در هم بهش اخم کردمو گفتم خفه میشی یا برگردم، اونم دوتا دستا شو آورد جلو دهنشو گرفت و گفت غلط کردم بریم هرسه با خنده از اونجا رفتیم .......